کــــــــــــــــــارن ... معجزه آفرینش
ثمره لحظه خلوت ما
الهی من فدای تـــــــــــــــــــــو با این صندلی مخصوصت : و خداوند نگاهبانمان باد ... آماده برای رفتن به سفر نوروزی : و شما عزیزدلم مشغول جمع آوری وسایل : و عکسهای عید تا کنون : در رستوران / دست مامان عزیزدلممممم که شمارو نگه داشته : بعد از حمام / قربونت برم من الـــــــــــــــــــــهی در پارک : قربونت برم من آخه با این ناز و ادا : و این هم مــــــــــــــــو : و اینکه یکهو از فرط خستگی خوابت میبره بند دلم : شما از عشق و عاشقی چیزی سرت میشه ؟ من عــــــــــــــــــــاشقتم کارن و دنت : کارن و ماست : ( دو یار جدا نشدنی ) الهی من فدای تو با این ماشین شستنت بشم جان مــــــــــــــــادر : روانه ات میکنم هر لحظه به سوی آینده ای آرام / شاد / آزاد / سلامت کارن بینظیرم و ارسام عزیزدلم : جــــــــــــــــــــــــــــــــونم : نمایشگاه کودک و خلاقیت : آماده رفتن به پارک : دریــــــــــــــــــــــــــــا : دو دو do do و ظ ظ za za دوستان جدا نشدنی تو بی تکرارم که اینروزها همه جا همراهت هستند : پارک ساعی : موزه حیات وحش پردیسان : بدون شرح : و خوابیدن زیبایت هنگام تاب بازی : و میلاد پر مهرت معجزه آفرینشم : این دو عکس آخر شقایق عزیزم زحمت کشید و چند روز بعد از تولد برای کارن جان دوباره کیک گرفتن . ممنونم عــــــزیزم ... ببخشید اگر نوشته هایم کوتاه بود / بسیار سرشلوغم البته از نوع خوبش ... ممنونم بخاطر تمام همراهیها ... و خداوند نگاهبانمان باد ... از همه چه پنهان از شما که پنهان نماند بهتر است ... حال این روزهایم عجیب بغض آلود است ... سخت است سخت تر از آنچه شنیده بودم و می اندیشیدم ... حالی عجیب که در پس بزرگ شدن بی نظیرت .... تکامل قابل پرستشت روانه هر لحظه من شده ... با خودم عهد کرده بودم وقتی خواستم تو را از شیره جانم فاصله دهم ( از شیر بگیرمت ) هیچ تلخی ، ترشی ، هیچ نزنم که تو بدت بیاید / رو ترش کنی ... گفتن مرا ، راحت تر است / سه روزه قضیه حل میشود و تو بی نظیرم دیگر حوالی (میمی) پیدایت نمیشود / اما من این 35 روز را به جان خریدم ... با تو چه ساعتها / روزها / شبها در کنار گوش مهربانت حرف زدم ، از بزرگ شدن زیبایت گفتم ، از اینکه مرد شدی ، اینکه این یک مرحله است ، اینکه ............................ و تو در عین ناباوری همه بعد از این 35 روز ذره ذره / امروز دقیقا 3 روز و نیم است که به طور کامل دیگر نمیخوری ... بهانه اش هست برایت جان مادر / مخصوصا هنگام خواب ... من میفهممت ... تمام دلایلی که در کنار گوشت گفتم و تو چه مردانه و مهربانانه پذیرفتی را خودم هنوز درک نکردم و این بغض لعنتی تا شبها قبل از خواب مرا ، چشمانم را یک دل سیر مهمان باران و اشک نکند ول کن که نیست ... وای که شبها وقتی جدال تو را با دستانم با بالشت زیر سرت ، با نگاهت میبینم آب میشوم که من هنوز اینهمه مملو از شیره جانم ولی وقتش تمام شده و دیگر نباید مزه اش کنی ... این اشکهای نم نم که در گوشه اتاق و حمام و آشپزخانه قورت میدهم میرود در گلویم بست مینشیند خبر از این دارد که من نفسم به نفست چنان گره خورده که از تصور خارج است ... اینکه امیر از همیشه مهربانترم تو مرا میفهمی با اینکه مـــــــــادر نیستی مرا جای بسی شکر بیشتر دارد ... اینکه شبها بی نظیرمان را ماساژ میدهی با عشق / خلاء برایش پر میشود با دستان مردانه مهربانت ... اینکه من ممنون تر از همیشه ام /// سپاس مهربان بی تکرارم ... پسر بی نظیرم تو که هنوز گنجینه لغات آسمانیت را زمینی نکردی ...جز اندکی محدود کلمه ... اینکه آبی را اییبی میگویی ... اینکه صبر را صب ... و برایمان شعر میخوانی زیبا زیبا ... منم منم منمال ... منم منم پرتغال ... و باید مادر باشی بدانی انگار از اسکار بالاتر / از بزرگترین جایزه بانکی دنیا بالاتر از هر چه برایتان بزرگترین جایزه است را نصیبت کرده اند ... وقتی مرا تنها مرا نوازش میکنی ... باید پدر باشی تا وقتی تو را فقط تورا وقتی میگویی دستم درد میکند یا میخارد ... سریع به سویت میاید / میبوستت و میخاراند با آن دستهای بی نیازش ... و لحظه ای نیست که به دو عزیزم ، دوستم فکر نکنم ... آنها که لیاقتشان مادریست به تمام معنا / اما ، امان از این زمان / از این حتما حکمتی در کار است ها ... برایتان شبی نیست که به آسمان آنچه در توان دارم را روانه خانه بزرگش نکنم ... من ایمان دارم که به زودی به لیاقت والایتان میرسید ... اندکی صبر ، سحر نزدیک است ... پسر بی همتای من که دیگر خودت از پله های سرسره بالا میروی و لیز میخوری و میخندی و به من انگار حیات صدباره میبخشند ، آرام جانم ... اینکه با هم در کنار هم قدم به قدم ، دست در دست روزها بیرون میرویم و با هم چه گپهایی که نمیزنیم ... چه تصمیمات مادرانه پسرانه ای / و پدرانه پسرانه ای ...میگیریم ... اینکه چقدر زود میگذرد که حالا دیگر خاطره شده برایمان مثلا : چقدر دنبال پدیا شور به هر داروخانه میرفتیم و پیدایش که میکردیم غرق در لذت میشدیم برای رشدت ... اما حالا تو بشقاب مخصوص داری / و هنگام ناهار یا شام من 2 عدد بشقاب و قاشق و چنگال بزرگ میگذارم و یک بشقاب و قاشق و چنگال کوچک ... و تو مرد کوچک من کنار ما مینشینی و با ما هم غذا میشوی و علاقه سیری ناپذیرت به ماست خوردن / برایم جالب است و نیک ... اینکه قبل از خوردن هر چیزی تو تعارف بلدی و تعارف میکنی با زبان بی تکرار و بی مثالت ... اینکه تو بسیار مهربانتر از حد تصوری / همه را دوست داری و همه نیز تو را دوست دارند ... اینکه چقدر سبک شدم / حالم بهتر از قبل / بغض رهایم کرده انگار ... سپاس دوستانم که مجالی برای خالی کردن ذهنیات مادرانه ام ... سپاس یگانه خدایم / من خودمان را به تو سپردم فقط به تو ...چقدر خوب است که همیشه یادت است این خانه واحد 5 سفید و قرمز خیابان بیستم را ... که اگر عشق آفریدی اینجا را در اولویت گذاشتی ... و خداوند نگاهبانمان باد ... سلام ... دفترچه طوسی رنگ کوچک درون کیفم را نگاه میکنم ، ورقش میزنم و یادم هست درست زمانی که به دنیایمان خوش آمدی / این کوچک دفترچه را درون کیفم گذاشتم ... برای سوالاتی که پیش میاید و باید از دکتر حاذقت بپرسم ... صفحه اول را نگاه میکنم : - وقت اولین واکسن ؟ - نحوه خوابیدن در شیب 30 درجه ؟ - فین گیر ؟ ( خوب است یا نه ؟) - شیر خوردن ؟ - کلاه باید همیشه سرت باشد ؟ و .... و تو فقط 25 روزه بودی ... 25 روز ... و حال در گذر این ایامی که از هرچه باد سریغتر میگذرد / تو ، بی نظیرمان 2 ساله میشوی ... جان مادر ، خوش قدم من ، 2 سالگیت مبارک / سلامتیت جاودانه / خوشبختی و آرامشت مثال زدنی ... از تو بابت تمام شیرین کاریهایت / تمام نفسهای گرم و مهربانت ممنونم / سپاس ... برای اینهمه ... سپاس که من و امیر نازنینم را اینهمه نیک احساس بی تکرار بخشیدی ... جانم به فدای تمام لحظه هایت ... زندگی کن مادر / بازی کن زندگی را / شاد شاد / تا تو شادی شادم ... و باز سپاس یگانه خدای قابل پرستشم ... ممنونم ممنونم ممنونم ... ( به زودی با یک دنیا عکس بر میگردم ) (ممنونم از تمام دوستانی که به ظاهر ندیدمشان اما در باطن در خانه دلم سکنی دارند / بابت تمام تبریکات / دعاهای مادرانه / خواهرانه و بی تکرار ... برایتان شادی میخواهم و عشق / آرامش میخواهم و سلامتی ) و خداوند نگاهبانمان باد ... سال نو مبارک .... سالی سرشار از مجموعه انرژیهای بی نظیر کائنات ... چقدر زود ... انگار همین دیروز بود وقتی آخرین پست سال 1389 نوشتم ... انگار همین دیروز بود که منتظر تولد 1 سالگی کارن عزیزمان بودیم ... امروز اما ... آخرین پست سال 1390 را می نویسم ... امروز اما منتظر تولد 2 سالگی کارن بی نظیرمان هستیم ... همه کسان مهربانم را دوست دارم / سالی که گذشت را نیز دوست تر ... و سالی را که در پیش است عاشقانه در انتظارم ... تا باشد سال سلامتی / عاشقی / آرامش / شــــــادی ... کوتاه نگاشتم زیرا بسان پارسال عازم سفریم و وقت اندک و کار بسیار ... و به تمام کسانی که با من یار بودند و همراه / آنچه آرزوی نیک است را دارم ... و آرزویم اینست برایتان از آسمان طلا ببارد / عشق / شادی / سلامتی و آرامش ... و سپاس از تو مهربان خدایم بابت همنفسم امیرم و بی نظیرم کارنم ... و ممنونم بخاطر تمام نگاههای بی بدیلت ... و خداوند نگاهبانمان باد ... سلام ... به قداست همین پایانی ، روزهای این گذشته ... به نیکی همین ایام به زودی رسیده ... به بغض من / به ترسم از نوشتن این روز / به وابستگی ام / به
عاشقی ام سلام ... هرچه ایام نزدیکتر میشود به بوی خوش بهار ، به نو ، به
تازگی ... به دو سالگی تو ، بی نظیرم ... به از شیر گرفتن تو به همین زودی / با همین بغضی که از چند
ماه پیش ، وقتی حرفش افتاد / در گلویم نشست ... به اینکه تو بزرگ شدی جان مادر / مردتر شدی / آقاتر / بی
نظیر تر ... به اینکه دیگر باید شیره جانم را ببندم / خاطره اش کنم در
بقچه ای بپیچمش / بگذارمش جایی که فقط خاطر یادم بماند ... به اینکه این وابستگی بی مثال من / این عشق بی بدیل من به
تو به تمام شبهایی که از خواب صدایم میکنی / مامان می می ... و من در خوشترین خوابهای خوش تعبیر هم که باشم در آغوشت
میگیرم سخت / سفت / و میبویمت / آنچنان که نفسم تمام / کمال / بوی خوش بی مثالت میشود / در همان تاریکی / صورتم را پیدا میکنی و با دست بی نیازت /
مرا / مادرت را / نوازش میکنی ... / و باز تمام روزهایی که ناز میکنی / خودت را در آغوشم
میاندازی و شیر میخواهی و من از شیره جانم / روحم به تو هدیه میدهم ... و چشمانت را مینگرم و آنچه نیک دعا در یاد دارم روانه اکنون
و آینده ات میکنم و برای تمام کسانی که میگویندم :( نسیم / لطفا وقتی به کارن
بی نظیرت شیر میدهی ما را دعا کن ) و من تک تک نامشان را بر لب میاورم و غرق نیاز میشوم ... و حال تمام اینها باید تمام شود / چون تو بالنده تر شدی /
بزرگ تر ... ولی جان مادر تکلیف اینهمه بی تابی من چه میشود ؟ اینهمه وابستگی / دلبستگی / تکلیف اینهمه اشک که باران باران از چشمان من میچکد که
بلاتکلیف بودن است ؟ که نیمی از شوق و نیمی از دلتنگیست ... اینکه مسرورم / از رشدت / از بودن بی منتت / از تمامت
ممنونم... و کنار میایم با دلتنگی شبهای بی شیر دادنم به تو ... و عاشقترت میشوم و بیشتر میبویمت / میبوسمت ... و برای تمام دختران و زنان سرزمینم آرزو دارم به این اتفاق
بی نظیر برسند که پاره وجودشان را در آغوش بگیرند و از شیره جان تغذیه اش
کنند ... و تو ای نامدار پر مهرم / پسر روزهای خالص عاشقا نه ام ....
باز هم سپاس برای اینکه مرا لایق مادر بودن دانستی / قدم بر چشمانم
نهادی ... تا باشد سلامتی برایت . شادی . آرامش . عشق ... و تو ای بی تکرار / مهربان روزگارم / امیرم که تمام این 2
سال / شبی نبوده که هنگام بیداریم وقتی بی نظیرمان مرا بیدار و طلب شیر ... تو با دستان پر مهرت مرا نوازش میکردی و آن عاشقانه مخصوص
را برایم زمزمه ... تنهایم نگذاشتی / حتی نفسی / و مرا دلگرم میکردی که کنارم
هستی ... و من غرق اینهمه مردانگی ات / وفاداریت / عاشقانه هایت ... و تو ای یگانه خدای ابدی ام ... هر چه دارم از وجود توست / از نگاه بی نقصت به من است ... از همان در پر نور ... از مهربانیت ... سپاس که اینهمه بخشیدی ام / اینهمه بد ندادی ام ... سپاس که لایق دانستی ام ... سپاس بابت شیره جانم که روز به روز افزودی اش ... سپاس برای تمام نفسهایم که به حال خود وا نگذاشتی ام ... به خودت میسپارم آنچه خودت نیکتر از من آگاهی ... و خداوند
نگاهبانمان باد ... می اندازم و با چشمانی که هنوز باز باز نشده اند از در اتاق بیرون میایم ... و اشک در چشم ترم میشکند ... اینجا دیگر در روز عشق / من عاشقترین زن عالم هستم ... می پرستمت آنطور که به فرهنگ نامش دیوانه وار است ... مرد خوب روزهای عاشقانه من / خوب ترین بی تکرار ... تا باشد جبرانی / اگر توانی ... و خداوند نگاهبانمان باد ... الهی من قربونت برم که اینهمه هنرمندی امیرم ... و خداوند نگاهبانمان باد ... و تو بی نظیرم درست 3 روز است که به جای گفتن هر کلمه ساده ای میگویی : سال میردن = شال گردن ---- و دیشب درست 10 دقیقه قبل از رسیدن مهمانهایمان / زحمت کشیدی و ظرف ژله را که هنوز نبسته بود / در یخچال وارونه کردی و سپس برای کامل کردن کار هنرمندانه ات / مابقی را در آشپزخانه ریختی و من درست 45 دقیقه تمام داشتم حرص نوش جان میکردم و یخچال و آشپزخانه را با هر شوینده و سابنده ای که فکرش را کنی میسابیدم / تا دوباره بشود عکسمان را در سر و رویش نظاره کنیم ... و تو میخندیدی جان مادر / نه اینکه این هم جزو بازی تو بوده / نه اینکه تو با هیچ احدی رودربایستی و تعارف نداری / از دنیای ما بی خبری ... زندگی کن شاد شاد ... و خداوند نگاهبانمان باد ...
جان مادر عزیز دوست داشتنی
این همه روزم ... مهربان دنیای کودکی
بی غرض ... از حس بی مثال غبطه
خوردنم به دنیای بی مثال کودکیت می انگارم اینبار ... از شوق وصف ناپذیرت
... از تمام / کمال ... از اینکه اینروزها
به نانوشته بودن لوح از سفیدسفیدترت ، پی میبرم ... اینکه برای تو در
دنیای رنگها و اسباب بازیهایت ، بد وجود ندارد ... اینکه تو از صدای
شکستن به وجد میایی / به حساب کار پیروز مندانه خود میگذاری ... اینکه یک شیشه عطر
جدید mont blanc باشد یا یک سری
لیوان سرویس انتخاب شده با وسواس ... یا یک شی شیشه ای
بی ارزش / تو صدایش را دوست داری / دستانت را به هم
میکوبی و هیجان مطلق ... تو اجسام را کارتون
وار در دنیایت میستایی / خواه یک گوشی iphon4s
باشد یا یک ماکت
تلفن ... برای تو تمام
برندهای دنیا / بی معناست / این درگیر نبودن دنیایت با دنیای
اینروزها بسیار متعجبم میکند و شاد ... بازی / بازی / بازی
تمام حرفها / صداها
/ چه بهنجار و چه ناهنجار ... چه صحنه زشت درگیری
دونفر در خیابانهای شهر ... همه و همه برایت حکم
بازی دارد ... پسر رویایی من /
نامدار پرمهرم ... اینروزها بیشتر از
هر روز گذشته نفست میکشم ... اینروزها وقتی که
دیگر دستم از ضعف و درد نا ندارد همین که در آینه صورت دوست داشتنیت
را میبینم که سر روی شانه ام گذاشتی و غرق خواب خوش بی
تعبیرت هستی / چنان جانی میگیرم که هرچه ضعف و خستگیست
میروند به ناکجا آباد بی نشانی ... دوست دارم این
ظهرهایی که خودت را به من میچسپانی / میخواهم در تو غرق
شوم همانگونه که غرق در یکتا پدر عاشقت هستم ... بیشتر حریصت شده ام
/ بیشتر حظت را میبرم ... اینروزهایی که
میفهمی ام / که میتوانیم در یک عصر گاهی با سه لیوان چای هل
و دارچین دور هم دو خط شعری با نوای تاری بخوانیم و تو با تمام روح و
جان در کنارمان مینشینی و ادای نشستن مردانه پدرت را اجرا میکنی ... اینکه تو مرا سر
فراز بودن میکنی / غرق در عشقی وصف ناپذیر ... اینکه (سَ ) در گنجینه لغات بی تکرارت به تمام معانی زیر
است : سعید / سبز / سفید / سرد / صاف / سحر اینکه تو بیشتر از
هر زمان گذشته تقلیدمان را میکنی ... و چه خشنودم که جز
عشق / احترام / محبت / چیز دیگری برای
تقلید نمیبینی / همین که تو هستی
یعنی خانه مان مقدس است / مگر میشود در مکانی مقدس / عشقی مقدس /
احترامی مقدس و خدایی که از همه مقدستر است کاری جز شاکر بودن
از ما برآید ... همین که تو شبها تا
دست در گردن پدر از کوه استوارترت نیندازی نمیخوابی / همین که تا صورت
مرا لمس نکنی / نازم ندهی / همینکه تو مرا مامان / بی نظیرم را بابا صدا میکنی
/ همینها تا همینجایش / جبرانش بسیار دور از توان است ... اما تو ای یگانه
خدای بی همتایم / از دل من آگاهی / از راز و نیازهایم / از همان نشان مخصوص
که میدانم تنها به من نشانش دادی / از همان در پر نور ... سپاسگذار حضورت
نزدیکتر از رگ گردنم هستم / میپرستمت ... بی نظیر کوچک / خوش
آتیه ام ... تا باشد هر آنچه
سلامتی / عشق / آرامش در کائنات موج میزند روانه روح و جان بی همتای تو شود
... من به تو ایمان
دارم / به هر آنچه هستی و خواهی شد ... تو تبلور عینی
باورهای یک اسطوره بی تکرار هستی ... از جان عزیزترم هر
چه در توانمان بوده و هست را پیشکش به آینده و حال خالی از نامهربانی تو
میکنیم /// ( عکسها با موبایل در شرایط مختلف :)))))) فکر کنم بعدا هم اینطوری مشق مینویسی عزیزدلم : و علاقه سیری ناپذیرت به ماست : و حاصل یکروز بیرون رفتن مادر و پسری و سنگی که 1.5 ساعت طول کشید تا خانه بیاوریمش : و تکنیکهای نقاشی : و کمک به مادر دوستت برای بردن کیفش : و ساختن پازل و تفکیک فوق العاده رنگها : و علاقه بی مرزت به رانندگی : و آماده برای رفتن به کلاس : کارن بی نظیرم و ارسام عزیزدلم : به کجای این خوشبختی خیره ای معجزه آفرینشم : و بعد از تمام بازیها و رنگها ... و این همه زندگی این روزهایت و همه جا با تو همراه ... و خداوند نگاهبانمان باد ...































































| Design By : Pars Skin |

